|
|
|
ماجرای دیدار شمس تبریزی و مولانا
|
|
۱۳۸۹-۱۲-۲۸
مطلب: #1
|
|||
|
|||
|
ماجرای دیدار شمس تبریزی و مولانا
درباره نخستين ديدار شمس و مولانا در قونيه داستانهای مختلفی روايت شدهاند که در بسياری از آنها به قدری مبالغه به کار رفته است که باور کردن آن مشکل میشود.
روايت جامی در نفحاتالانس شمس به مدرسه مولانا وارد میشود و میبيند که مولانا توی حياط، کنار حوض نشسته است و پهلوی دستش يک دسته کتاب روی هم تلنبار شده است. شمس از مولانا میپرسد: «اينها چيست؟» مولانا میگويد: «تو به اينها چه کار داری؟ اينها قيل و قال است.» شمس کتابها را هل میدهد توی آب. مولانا فرياد میزند «اين چه کاری بود که کردی؟» شمس که میبيند مولانا خيلی ناراحت شده است، کتابها را يکی يکی از توی آب بيرون میکشد. هيچکدام عيبی نکرده و حتی تر نشده بودند. مولانا تعجب میکند. میگويد: «چطور؟» شمس جواب میدهد: «تو به اين کارها چه کار داری؟ به اين میگويند ذوق و حال.» بعد مولانا دست او را میگيرد و میبرد به حجره خودش و سه ماه در آنجا میمانند و در به روی خود میبندند و باقی قضايا ... روايت احمد افلاکی در مناقبالعارفين مولانا روزی داشت از روبروی کاروانسرای شکرريزان میگذشت. شمس نشسته بود روی سکو دم در. همين که مولانا را ديد از جا برخواست و افسار اسب مولانا را محکم به دست گرفت و از او پرسيد: «ابايزيد بزرگتر است يا مصطفی؟» مولانا جواب میدهد «ابايزيد سگ کی باشد که تو با حضرت رسول مقايسهاش میکنی؟» شمس میگويد پس چرا ابايزيد به خودش جرات میدهد حرفهای گنده گندهای بزند از قبيل «سبحانی! ما اعظم شاني» و «انا سلطان السلاطين». ادعاهايی که حضرت مصطفی با همه عظمتش هيچگاه به زبان نمیآورد؟ جواب مولانا را افلاکی به تفصيل بيان کرده و میگويد شمس بلافاصله پس از شنيدن جواب نعرهای زد و نقش زمين شد. مولانا دستور داد او را سر دست بگيرند و به مدرسه برند و خودش هم به دنبال او رفت و از همين لحظه سه ماه بيرون نيامدند و مولانا مسند تدريس و تعليم را رها کرد و مريدان را به حال خود گذاشت و باقی قضايا .... روايت سپهسالار سپهسالار هم اولين سوال شمس را ماجرای ابايزيد میداند. اما ماجرا را با آب و تاب بيشتری بيان میکند و میگويد: خداوندگار -مولانا- توی خانه نشسته بود که ناگهان به او الهام شد که آن شمسی که چندين سال منتظرش بودی طلوع کرده است. از خانه بيرون آمد و يکراست به کاروانسرای شکرريزان رفت. شمس دم در کاروانسرا نشسته بود و همين که مولانا را از دور ديد به او الهام شد که شيخی را که به او وعده دادهاند همين است که دارد میآيد. مولانا روی سکويی روبروی شمس نشست و هر دو مدتی با هم حرف نمیزدند و فقط به هم نگاه میکردند تا اين که سرانجام شمس گفت: «ابايزيدی که هيچ وقت خربزه نمیخورد چون میگفت نمیداند که حضرت مصطفی خربزه را چگونه قاچ میکرده چطور به خودش اجازه میدهد که بگويد سبحانی. ما اعظم شانی! ؟» و بلافاصله پس از جواب مولانا همديگر را در آغوش میگيرند و چون شير و شکر به هم میآميزند و سپس میروند به حجره صلاحالدين زرکوب و شش ماه آنجا میمانند و نه چيزی میخورند و نه چيزی میآشامند و پس از آن مولانا رغبت زيادی به سماع از خود نشان میدهد. و باقی قضايا .... جمع بندی اغراقها و کشف واقعيت چند روايت ديگر هم هست که مثلا در يکی از آنها کتابها به جای آنکه در آب بريزند در آتش انداخته میشوند و الخ. در همه اين روايات مبالغهآميز سوال و جواب اوليه بلافاصله به از هوش رفتن و نعره زدن میانجامد و اين آغاز ناگهانی ماجراست. اما در مقالات شمس از قول خود شمس داستانی به مراتب واقعیتر میخوانيم و میبينيم که ديدار اين دو تصادفی نبوده و ماجرا به پانزده شانزده سال پيش بازمیگردد. وقتی شمس به قونیه میرسد و محضر او را درک میکند، به او میگويد: «بسيار خوب. ما وعظ تو را شنيديم و خيلی هم لذت برديم. تو علامهی دهری و همهچی را خيلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه يکبار و دو بار، بلکه هزار بار خواندهای و خيلی خوب بلدی. حالا بگو ببينم حرفهای خودت کو؟» شمس در مقالات به جای اين که کتابها را توی آب يا آتش بياندازد، خطاب به مولانا با قاطعيت و صراحت و رک و پوست کنده میگويد: «سخن بگو! تو کيستی؟ از آن تو چيست؟» ببينيد اين شمس مقالات چقدر واقعی تر و دوست داشتنی تر از شمس افلاکی و سپهسالار و ديگران است؟ سایت مولانا |
|||
4 کاربر به دلیل این ارسال از سروش سپاسگزاری کرده اند.دوست, علیرضا ابراهیم زاده, پارسا, یاسی |
|
۱۳۸۹-۱۲-۲۸
مطلب: #2
|
|||
|
|||
نگاهی به دیدار شمس و مولانا/ پری صابری
![]() افغانیها مولانا را افغانی میدانند چون در بلخ به دنیا آمده و دوران خردسالی را در آن شهر گذرانیده و امروز بلخ از شهرهای افغانستان است. ما ایرانیها حضرت مولانا را ایرانی میدانیم چون در روزگاران گذشته شهر بلخ جزو خراسان بزرگ بوده و مولانا اشعار مثنوی شریف و دیوان کبیر و سایر آثارش را به زبان فارسی سروده و نوشته و خراسان مهد زبان فارسی است. ترکها حضرت مولانا را از خود میدانند چون ۴۳ سال از عمر پر بار خود را در قونیه گذرانیده و در همانجا به خواب ابدی فرو رفته! اما به راستی مولانا کیست؟ او مسافر راه حق است که در گیرودار حوادث بزرگ تاریخ پا به عرصة حیات میگذارد. در سنة ۶۰۴ هجری قمری چشم به دنیا میگشاید. در سنة ۶۷۰ هجری قمری چشم از دنیا فرو میبندد. سدة ۷ تا ۱۳ قمری جذابترین و آشفتهترین دوران تاریخ اسلام است؛ گسترش اسلام از عربستان بر سرزمینهای سوریه، مصر، ایران، اسپانیا… پیدایش تصوّف آرمان «عشق مطلق به خدا» به دور از هر گونه خودخواهی و خودپرستی، و هجوم اقوام تاتار، مغول، چنگیزخان و مردمانی آواره که به هر سو میگریزند. مولانا نیز که مادربزرگش بعدها او را «خداوندگار» نامید، آوارهایست شش ساله که از خراسان راهی عراق و حجاز میشود. احساس غربت دلش را میفشارد و نمیداند این سرنوشت مجهول او را به کجا میبرد؟ نی نزاری است که از نیستان بریدهاند. بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کاو باز ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش مولانا از محیط امن خانه و کاشانه کنده میشود. سفر او را به سیر و سلوک میبرد و مراحل هفتگانة طریقت را در راه کمال، در طول ۶۶ سال زندگی، پیش پای او میگذارد. او پوست میترکاند و درمییابد که به کرة خاکی تعلق ندارد. وطن او آنجاست که «دوست» در آنجاست. ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم اما پرواز تا بر دوست آسان نیست. که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشگلها!! پر و بالی توانا و کارآمد و راهنمایی راهدان و رازآشنا میخواهد. مولانا پر و بالی استوار و توانا از عشق دارد ـ عشق به «الله» عشق به هر چه از جانب اوست. اما راه وصول به «دوست» را نمیداند. خالق یکتا که به هر آرزویی داناست و بر استجابت هر دعایی توانا، شمس تبریز را میفرستد تا همچون شمسی عالمتاب دل و جان مولانا را به نور معرفت حق روشن سازد و او را به کوی «دوست» راهنما بشود. «شمس» که کس ندانست و نمیداند از کجا آمد و به کجا رفت، با مولانا دیدار میکند و راه ورود به حریم حرم دوست را به او مینمایاند و کلید اسرار را در کف دستش مینهد. اعلام میدارد: «من آن جوجه مرغابیام که مرکبش دریای معرفت است. من آن مرغکم که به هر دو پای درآویزد! آری درآویزم اما در دام محبوب درآویزم. مرا چه جای خفتن و خوردن؟ تا آن خدای که مرا همچنین آفرید با من سخن نگوید بی هیچ واسطهای و من از او چیزها نپرسم و نگوید؛ مرا چه جای خفتن و خوردن؟ من با او بگویم و بشنوم… که چگونه آمدهام؟ به کجا میروم؟ عواقب من چیست؟ در من چیزیست که شیخم آن را ندید. هیچکس آن را ندید. بر دلها مُهر است. بر زبانها مُهر است بر گوشها مُهر است. هر یکی به چیزی مشغول و بدان خوشدل و خرسند. بعضی روحی به روح خود مشغول، بعضی به عقل خود، بعضی به نفس خود! من یار بییارانم… مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست! برای ایشان نیامدهام، من شیخ را میگیرم و مؤاخذه میکنم نه مرید را! آنگه نه هر شیخ را شیخ کامل را.» دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتم که: یافت مینشود جستهایم ما گفت: آنکه یافت مینشود آنم آرزوست کسی میخواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آورم که ملول شده بودم و خسته… خسته… خسته… مولانا را یافتم بدین صفت! شمس تبریز، ستارة تابناک معرفت آدمی، مقابل یک ستارة تابناک دیگر «مولانا جلالالدین رومی» مینشیند. دو نیمة مکمّل روحی مشترک؛ به خلوت میروند. به معنا میرسند به رهایی به وجد به جوشش به زیبایی به کلام شمس : روی تو دیدن والله مبارک است! مولانا : یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم میمالم این دو چشم که خواب است یا خیال اندر تن من یک رگ هشیار نمانده است شمس : ز کجایی تو؟ مولانا : نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه، نیمیم ز جان و دل شمس : گم شدن در گم شدن دین من است مولانا : دانه تویی، دام تویی، پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا شمس : بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود به طلب هر آنچه خواهی که تویی! مولانا : رنگ دلت بر چیست؟ شمس : رنگ دلم هر نفسی رنگ خیال آدمی است! مقام آدمی مولانا : مقام آدمی؟ شمس : خویشتن را آدمی ارزان فروخت! مولانا : سخن چه داری؟ شمس : عبارت تنگ است؟ زبان تنگ است! برخیز با من به بزم خدا بیا! مولانا : این چه سرّ است؟ شمس : این ذوق و حال است تو را از این چه خبر؟ مولانا : ورای آن چیست؟ شمس : عرصة سخن تنگ است. عرصة معنی فراخ است. از سخن پیشترآ تا فراخی بینی! و عرصه بینی! مولانا : دل تو بر کیست؟ شمس : دل من خزینة کسی نیست خزینة حق است؟ مولانا : مجاهدت و ریاضت و تکرار و دانستن چیست؟ شمس : اینها همه از روی ظاهر است… تا کی بر زین بیاسب سوار گشته در میدان مردمان میتازی؟ تا کی به عصای دیگران بپا روی؟ اسرار و سخنان تو کو؟ مولانا : علم چیست؟ شمس : علم آن است که به معلوم رسی مولانا : عقل چیست؟ شمس : عقل تا در خانه راه میبرد. اما اندر خانه راه نمیبرد. آنجا عقل حجاب است. دل حجاب است و سر حجاب مولانا : تو کیستی؟ ساعقهای؟ آتشی؟ شمس : دریغ است که بیخبران تو را به زیان برند! برخیز تا برویم. مولانا در زیر نگاه غریبه خود را چون کبوتری در سایة شاهین حس میکند. از خود بیخود میشود و به شور و حالی نگفتنی دست مییابد و درخشانترین و نایابترین گنجینة شعر و ادب جهان را میسراید. شمس و مولانا دو نیمة ناتمام با هم به تکامل میرسند. شمس : خلق منم خانه منم دام منم دانه منم عاقل و دیوانه منم بنده و آزاده منم انده و دلشاد منم دور مشو دور مشو کعبة اسرار منم جُبّة دستار منم مولانا : مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم گفت که دیوانه نئی لایق این خانه نئی رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم شمس : ما ز بالائیم و بالا میرویم ما ز دریائیم و دریا میرویم ما از اینجا و آنجا نیستیم ما ز بیجائیم و بیجا میرویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بیدست و بیپا میرویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود به تماشا میرویم مولانا : پیر من و مراد من، درد من و دوای من… درد من و دوای من مونس روزگار من مولانا مقابل شمس سر تعظیم فرود میآورد و از قفس تنگیها میرهد و به بارگاه عظمت کبریایی راه مییابد. که با قیل و قال، انسان را به خدا راهی نیست. هر آنکس که طالب راه خداست باید شسته شود و آتش به کتاب درزند و حقیقت مقصود را در درون انسان در سرّ خود «خودی از خود رسته» جستجو کند: شمس : نشانم بی نشان باشد مکانم بیمکان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من خود جان جانانم مولانا : از کجا آمدهای؟ شمس : از جمادی مُردم و نامی شدم وز نما مُردم به حیوان سر زدم مُردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم جملة دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملائک بال و پر ملاقات شمس و مولانا حکم تقدیر است. مولانا در این دیدار وجود خود را در وجود شمس درباخت. بی هیچ ملاحظهای خود را تمام وجود پیرو او دنبالهروی او و سایة او یافت. حاضر بود همه چیز را رها کند، از همه کس بگسلد، شهر به شهر و کو به کو همه جا دنبال او روانه شود. شمس دریچهای بود به عالم غیب به عالم الله. با او مولانا به غیب متصل میشد. عین غیب میشد. غیب را با تمام وسعت لایتناهی آن در محدودة این دریچه مییافت. حالا مولانا در مقابل شمس ورای عشق بود. عبادت بود. فنا بود. انحلال در وجود لایزالی بود. ورود به دنیای مکاشفات بود. شمس، مولانا را از خود میربود و در خود دیگر محو مینمود. عشق مولانا به شمس طغیان عظیم مقاومتناپذیر روح بود. مغلوبیت عقل در مقابل قلب شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم آنجا روم، آنجا روم، بالا بُدم، بالا روم بازم رهان، بازم رهان، کاینجا به زنهار آمدم ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سرّ ببین آنجا بیا، ما را ببین، کاینجا سبکبار آمدم بخارا ۷۴، بهمن و اسفند ۱۳۸۸ ![]() نگاهی به دیدار شمس و مولانا/ پری صابری متن سخنرانی در گردهمایی سالانة مولویپژوهان قونیه (آذرماه ۱۳۸۸) |
|||
5 کاربر به دلیل این ارسال از سروش سپاسگزاری کرده اند.دوست, روح خدا, علیرضا ابراهیم زاده, پارسا, یاسی |
|
|
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان









![[-]](images/Leopard/collapse.gif)


