خوش آمدید مهمان گرامی! (وروددرخواست عضویت)
لا اله الا الله الحلیم الکریم لااله الا الله العلی العظیم
سبحان الله رب السماوات السبع و رب الارضین السبع
و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمدلله رب العالمین
كاربر گرامی : جهت دسترسی سریع به امكانات انجمن ، بخش دانلود و گالری از تابلوی زیر استفاده فرمائید
logo
 

 


ارسال مطلب 
 
امتیاز این مطلب
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
راه‌های شناخت صفات خداوند متعال
۱۳۹۰-۷-۳۰
مطلب: #1
09 راه‌های شناخت صفات خداوند متعال
بسم الله الرحمن الرحیم


راه‌هاى شناخت صفات خداوند متعال

هر چند كه ادراك كامل ذات و صفات خداوند، براى آدمى ميسر نيست، ولى انسان مى تواند از راه هاى مختلف روزنه اى به ساحت ربوبى پيدا كند و نسبت به آن ساحت، شناخت پيدا كند. آن راه ها عبارتند از: 1. راه عقلى; 2. سير در آفاق و انفس; 3. مراجعه به قرآن و روايات; 4. راه كشف و شهود.
1. راه عقلى
عقل توانايى آن را دارد كه وجود موجودى را كه غنى به ذات است يعنى وجوب وجود او را اثبات كند. هنگامى كه اين امر را اثبات كرد، همين امر براى اثبات بسيارى از صفات ثبوتيه و سلبيه خداوند دليل و نشانه مى شود. زيرا كه هر صفتى كه موجب نقص ذات غنى بالذات شود بايد از او سلب كرد. خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب تجريد الاعتقاد، از همين روش براى اثبات بسيارى از صفات سلبى و ثبوتى بهره جسته است. وى مى گويد:
وجوبُ الوجود يدل على سَرْمَدِيَّته، و نفى الزائد و الشريك و المِثل و التركيب بمعانيه و الضِّدِّ والتحيُّز و الحلول و الاتحاد و الجهة و حلول الحوادث فيه و الحاجة و الألم مطلقا و اللذه المزاجيه و المعانى و الاحوال و الصفات الزائده و الرُّويَة ... و على ثبوت الجُودِ و المُلكِ و الَّتمامِ و فَوقَ الَّتمامِ والْحَقّيَّة و الخيرية و الحكمّةِ و التَّجْبير و القَهْرِ و القَيُّومِيَّة (علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 32 ـ 225).
1. واجب الوجود بودن واجب تعالى دلالت بر آن دارد كه خدا همواره باقى بوده و جاودان خواهد بود. زيرا كه واجب الوجود آن است كه عدم بر او روا نباشد، بنابراين هميشه هست و خواهد بود.
2. واجب الوجود بودن دليل آن است كه خدا، شريك ندارد، چون اگر شريك داشته باشد آن شريك هم واجب الوجود است. پس در وجوب وجود بودن، مانند يكديگرند. البته هر يك خصوصيتى دارد كه ديگرى ندارد. بنابراين هر دو مركب مى شوند: از يك معناى مشترك كه وجوب وجود است و ديگر خصوصيتى كه مختص هر كدام است. و تركيب نشانه ضعف و فقر مى باشد. بنابراين، خدا شريك ندارد.
3. واجب الوجود بودن، دلالت بر آن دارد كه خدا مثل و مانند نداشته باشد. چون چيزى را مثل گويند كه با ديگرى، يك ماهيت داشته باشد. اما واجب الوجود، عين حقيقت وجود است و چيزى كه مثل او است، بايد عين حقيقت وجود باشد و اگر وجود هر يك عين وجود ديگرى است، دو شخص نيستند و اگر عين وجود ديگرى نيست، پس دو وجودند و چون دو وجودند، دو حقيقت مباين با همند زيرا كه حقيقت آنها فقط وجود است. بنابراين مثل هم نيستند.
4. واجب الوجود بودن، دلالت بر آن دارد كه خدا مركب نباشد. چون مركب محتاج به اجزاء است و چيزى كه از اجزاء حاصل شده باشد، آن اجزاء به واجب بودن، سزاوارترند تا خود مركب.
5. واجب الوجود بودن، دلالت بر آن دارد كه خدا، ضد ندارد. ضد دو معنا دارد: يكى ضد اصطلاحى كه چيزى است كه بر موضوع واحدى عارض مى شوند ولى قابل جمع با هم نيستند، مثل سياهى و سفيدى كه بر موضوع واحدى عارض مى شوند ولى با هم جمع نمى شوند. ضد به اين معنا در خدا متصور نيست، زيرا خدا عارض موضوع و محل نمى شود.
معناى دوّم ضد، موجودى است كه در توانايى و قدرت، همسان با واجب الوجود است و او را از افعال الهى منع مى كند و آن هم محال است، چون خدا مثل ندارد و چنين ضدى، در حكم مثل است.
6. واجب الوجود بودن خداوند دلالت بر آن دارد كه در مكان قرار نگرفته است و نمى توان به او اشاره حسى كرد كه در كدام طرف قرار گرفته است. زيرا خداوند جسم نيست، بنابراين مكان و زمان نيز براى او معنا ندارد. اگر خدا در مكان باشد، حركت و سكون بر او عارض مى شود و حركت و سكون دلالت بر حدوث مى كند. پس خدا حادث نيست.
7. واجب الوجود بودن خداوند، دلالت بر آن دارد كه در هيچ چيزى حلول نمى كند. بعضى بر آنند كه خداوند در مسيح حلول كرد و بعضى از افراد عوام صوفى معتقدند كه خداوند در بدن عارف واصل حلول مى كند.
اين عقيده باطل است، زيرا اگر حلول خدا به معناى عروض باشد، مانند حرارت و سردى و حركت كه در موضوع خود عارض مى شوند، مستلزم مكان دار بودن و تجسم خدا مى شود. همان طور كه قبلا اشاره شد خدا نه مكان دارد و نه جسم. از اين رو چنين حلولى نادرست است.
اگر حلول به معناى تعلق باشد مانند تعلق نفس به بدن، باز صحيح نيست كه اين معنا را در مورد خدا جايز بدانيم، چون نفس مخصوص به يك بدن است و خدا، اختصاص به يك بدن ندارد.
امّا اگر حلول خدا به معناى تعلق علت به معلول و تسلط و احاطه و قدرت و استيلاء او بر قلب عارف باشد، اين نوع تعلق و وابستگى را خدا به همه مخلوقات دارد و چنين تعلقى معناى اصطلاحى حلول نيست. معنايى كه از حلول در اينجا مورد نظر است همان معناى اوّل حلول است.
8. واجب الوجود بودن دلالت بر آن دارد كه خدا با هيچ چيزى متحد نگردد، چون غير از او ممكن الوجود است و معنا ندارد كه موجود غنى بالذات با موجود فقير و وابسته متحد گردد.
9. واجب الوجود بودن، دلالت بر آن دارد كه خدا در جهت نيست، چون جسم نيست. بنابراين بالا و پايين و چپ و راست، در مورد او روا نبود.
10. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر آن دارد كه خدا محل حوادث واقع نشود. يعنى امكان ندارد كه صفت و حالت تازه اى براى او پيدا شود كه قبلا نداشت، زيرا اگر آنها كمالى از كمالات هستند بايد از اوّل آنها را داشته باشد و اگر نقص است نبايد از اوّل آنها را واجد باشد.
11. واجب الوجود در هيچ صفتى به كسى، احتياج ندارد، چون هر چيزى غير از او ممكن الوجود است. و ممكن الوجود تمام وجودش وابسته به خداست. حال اگر خداى غنى بالذات در وجود و كمالى از كمالاتش به ممكنات وابسته باشد دور لازم مى آيد و دور نيز باطل است.
هم چنين مى توان گفت اگر خدا در صفت و كمالى محتاج به غير باشد، نيازمند مى شود و وجوب وجود با نيازمندى سازگار نيست.
12. وجوب وجود دلالت بر آن دارد كه درد و رنج و آزار و هر ناملائمى بر خدا روا نيست. زيرا كه همه چيز به اراده و قدرت او صورت مى گيرد. درد و رنج از آنجا آغاز مى شود كه امرى بر خلاف اراده شخصى صورت بگيرد. خدايى كه قدرت هر كارى را دارد، ديگر درد و رنج براى او معنا ندارد.
امّا لذت كه از صحت مزاج و از امور ملائم طبيعت باشد، نيز بر خدا روا نيست زيرا كه او جسم نيست و مزاج و طبيعت ندارد.
البته معنايى از لذت كه مستلزم جسمانيت و طبيعت نيست در خدا رواست و نام آن ابتهاج و بهجت مى باشد كه از ادراك ذات، حاصل مى شود.
13. وجوب وجود، دلالت بر آن دارد كه هيچ چيز زائد بر ذات خدا نيست، صفات حقيقى او عين ذات او است، زيرا اگر صفات زايد بر ذات باشند، لازم مى آيد كه ذات در مرحله ذات، خالى از آن صفات باشد.
14. وجوب وجود دلالت بر آن دارد كه خدا را با چشم سر نمى توان ديد، زيرا او جسم نيست و رنگ ندارد.
15. واجب الوجود بودن خدا دلالت بر آن دارد كه او جواد است.
ابن سينا جود و جواد را اين چنين معنا مى كند. جود، فايده رساندن به چيزى است كه بدون عوض، سزاوار است (ابن سينا، اشارات و تنبيهات، ص 146).
بنابراين در بخشش، سه چيز معتبر است: يكى فايده رساندن و بهره دادن به ديگرى; و ديگر آن كه لازم است كسى كه بخشش را دريافت مى كند، شايسته و درخور آن باشد. بنابراين دادن چيزى به كسى كه شايسته آن نيست مانند تيغ دادن در كف زنگى مست، بخشش نمى باشد. و امر سومى كه در بخشش لازم است آن است كه بخشش براى دريافت عوض و پاداشى نباشد، البته عوض اعم از مادى و غير مادى است، يعنى چيزهايى مانند ثنا و ستايش مى تواند عوض قرار گيرد، و همچنين رهايى از سرزنش و دست يافتن به حالتى بهتر، يا به حالتى كه شايسته است مى تواند عوض باشد. پس هر آن كس كه چيزى را ببخشد براى آن كه حرمت و شرفى به دست آورد، يا ستوده شود، يا آن كارى كه انجام مى دهد برايش نيكو باشد، همه آنان خواستار مزد و عوضند، و بخشنده نمى باشند.
نكته اى كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه نبايد از معناى افاده كه در آن اراده و قصد و علم مندرج است، غفلت ورزيد. بنابراين وجوب وجود دلالت بر آن دارد كه خداوند بخشنده حقيقى است.
16. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر پادشاهى و حاكميت الهى دارد. مُلك و پادشاهى، قائم به سه چيز است: 1. از ديگران بى نياز باشد 2. ديگران نيازمند به او باشند 3. بتواند در همه چيز تصرف كند و كسى از او مؤاخذه نكند. همه اين سه امر، در خدا وجود دارد، در نتيجه مالكيت و حاكميت بر همه چيز دارد.
17. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر تمام و فوق تمام بودن او مى كند. در اصطلاح «تمام» به اين معناست كه هيچ كمالى نيست كه خدا نداشته باشد و چيزى اضافه بر خدا نخواهد شد.
«فوق تمام» آن است كه فيض خدا به علت كمال او است كه هر كمالى را به نحو مطلق دارد به تعبيرى، خدا چون كامل بود، آفريد، نه چون آفريد، كامل شد و نقص از خود رفع كرد.
18. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر آن دارد كه او حق است. حق چند معنا دارد:
1. حق يعنى امر ثابت;
2. حق يعنى هر چيزى كه هميشه و دائماً ثابت است و هيچ گاه تغيُّر و بطلان در آن راه ندارد يا به تعبيرى ثابت و جاودان است;
3. حق يعنى درست، كه اگر به عقيده يا كلام نسبت دهيم به معناى اعتقاد و كلام درست مى شود كه مطابق با واقع است. خدا به هر سه معنا حق است.
19. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر آن دارد كه او خير محض است و شر در او راه ندارد، چون شرّ، عدم است يا سبب عدم مى شود.
20. واجب الوجود بودن خدا، دلالت بر آن دارد كه او حكيم است. حكمت آن است كه حقايق اشياء را نيك بشناسد و ديگر آن كه هر كار را بر وجه اكمل مطابق مصالح كلى درست و استوار سازد. خدا به هر دو معنا، حكيم است.
21. وجوب وجود، چون فعليت محض است دلالت بر جباريت دارد. جباريت به معناى شكسته را بستن و به هم پيوستن است. از آنجا كه خدا هر چه را كه بالقوه است به فعليت و كمال مى رساند و همه موجودات را در يك نظامى به هم پيوسته كرده است، جبار ناميده مى شود. البته اين امر دلالت بر اجبار انسان نمى كند. بلكه خداوند به انسان اختيار عنايت كرده تا هر كارى را از سر اختيار خود انجام دهد.
22. واجب الوجود دلالت بر آن دارد كه خدا قهار است، چون أعدام را مقهور مى سازد و ممكنات را موجود مى كند. قهاريت خدا را بايد به قدرت و توانمندى او نسبت داد.
23. واجب الوجود دلالت بر آن دارد كه خدا قيّوم است، قيّوم به معناى قائم به خود است كه به ديگرى نياز ندارد و اين ديگران هستند كه به او نيازمند مى باشند.
بنابراين بر اساس دلايل عقلى ابتدا وجوب وجود خدا اثبات مى شود و سپس لوازم وجوب وجود كه بعضى از صفات ثبوتى و سلبى است، كشف مى شود.
2. سير در آفاق و انفس
راه ديگر شناخت اوصاف الهى، مطالعه و سير در آفاق و انفس است در پرتو اين مطالعه، انسان مى تواند به برخى از اوصاف الهى پى ببرد. براى مثال از مطالعه و بررسى نظم در جهان هستى، حيوانات و گياهان و حتى خود انسان آشكار مى گردد كه ناظم و خالق هستى بر اساس سنخيت بين علت و معلول بايد از صفت علم و حكمت و قدرت برخوردار باشد. و همچنين از انسجام و وحدت حاكم بر جهان هستى مى تواند به وحدت و توحيد خالق و ناظم هستى پى ببرد.
البته چنين استنباطى بر اساس قاعده عقلى صورت مى گيرد ولى تفاوتى كه با راه نخست دارد اين است كه در روش نخست تمام مقدمات آن عقلى است ولى در راه دوّم برخى از مقدمات از مشاهده جهان منظم شگفت اخذ مى شود و نتيجه مى گيريم كه جهان منظم است.
خواجه نصير طوسى در كتاب تجريد الاعتقاد از اتقان و انسجام و نظم جهان هستى به صفت علم الهى پى مى برد.
والاحكام و التجرد و استنادُ كلّ شىء اليه دلائل العلم
استوارى و اتقان در صنع الهى و تجرد در استناد هر شىء به آن، دليلى بر علم الهى (به اشيا) است.
همچنين قرآن و روايات نيز بر اين راه تأكيد مى كنند. قرآن مى فرمايد:
إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَات لاُِوْلِى الألْبَابِ (آل عمران (3)، آيه 190)
مسلماً در آفرينش آسمان ها و زمين و آمد و رفت شب و روز، نشانه هاى (روشنى) براى خردمندان است.
3. مراجعه به قرآن و روايات معتبر
راه ديگر شناخت اوصاف الهى، مراجعه به قرآن و روايات معتبر مى باشد. بعد از آن كه وجود خدا و بعضى از صفات او و همچنين بعثت پيامبر گرامى اسلام و برخى از صفات كماليه پيامبر مورد پذيرش واقع شد مى توان از طريق قرآن و روايات معصومين، به بسيارى از صفات الهى آگاهى پيدا كرد.
براى نمونه:
هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (حشر (59)، آيه 23 و 24).
اوست خدايى كه جز او معبودى نيست; همان فرمانرواى پاك سلامت بخش، مؤمن، نگاهبان، عزيز، جبّار و متكبر، پاك است خدا از آنچه ]با او[ شريك مى سازند; اوست خداى خالق نوساز صورتگر ]كه [بهترين نام ها ]و صفات[ از آنِ اوست. آنچه در آسمان ها و زمين است ]جملگى[ تسبيح او مى گويند و او عزيز و حكيم است.
4. راه كشف و شهود
راه ديگر شناخت اوصاف الهى، راه كشف و شهود و مشاهده قلبى مى باشد. انسان بر اثر تكامل روحى و معنوى و كسب فضايل و تقوا به جايى مى رسد كه مى تواند بسيارى از حقايق از جمله، صفات جمال و جلال الهى را از طريق مشاهده قلبى درك كند. چنانچه آيات ذيل بر آن گواهى مى دهد:
1. يِا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً (انفال (8)، آيه 29).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از خدا پروا داشته باشيد، براى شما وسيله اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مى دهد.
2. وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (عنكبوت (29)، آيه 69).
آنانى كه در راه ما )با خلوص نيت( جهاد كنند، قطعاً به راه هاى خود، هدايتشان خواهيم كرد.
البته اين راه به جهت سختى و صعوبت به معدودى از افراد اختصاص دارد.
توقيفى بودن اسماء و صفات الهى
برخى از متكلمان اسلامى بر آنند كه صفات و اسماء الهى «توقيفى» است، معناى توقيفى آن است كه مسلمانان درمقام توصيف خدا فقط بايد از آن صفاتى استفاده كنند كه در قرآن و روايات معتبر مطرح شده است. هيچ گاه، صفاتى را كه در قرآن و روايات، در مورد خدا وارد نشده است، نبايد، به خدا اسناد دهيم. در واقع، مبناى اين نظر آن است كه توصيف خدا بايد، منوط به اذن خدا باشد.
اين دسته از متكلمان به رواياتى كه دلالت بر توقيفى بودن صفات الهى مى كنند، تمسك كرده اند كه به نمونه اى از آنها اشاره مى نماييم:
از امام رضا) نقل شده است:
اللهم لا اَصِفُكَ إلّا بما وَصَفْتَ به نَفْسَك و لا اُشَبِّهُكَ بِخَلْقِكَ : أنْتَ اهلٌ لِكُلِ خير فلا تَجْعَلَنى من القوم الظالمين
امام رضا مى فرمايند: خدايا، من، تو را فقط به آنچه خود وصف كرده اى، توصيف مى كنم و تو را به مخلوقات تشبيه نمى كنم. تو اهل هر خير و كمالى هستى. پس مرا از گروه ظالمين قرار مده.
اين روايات علاوه بر اين كه دلالت بر توقيفى بودن صفات الهى مى كند آن گونه كه امام مى فرمايد: خدايا من تو را فقط به آن اوصافى توصيف مى كنم كه خودت ذكر كرده اى. امّا در ذيل روايت مى فرمايد: تو اهل هر كمال و خيرى هستى. يعنى هر خيرى را مى توان به خدا نسبت داد. در طرف مقابل، برخى از متكلمان بر آنند كه اسماء و صفات الهى توقيفى نيست و هر صفتى كمالى كه دلالت بر نقص و محدوديت نكند بر خدا رواست.
دليل آنها اين است: خداوند خالق و آفريدگار هر موجودى از جمله كمالات آنهاست. حال اگر خدا خود آن كمالات را نداشت، نمى توانست به ديگران اعطا كند. از اين روست كه فيلسوفان گفته اند، معطى شىء فاقد آن نمى تواند باشد. بنابراين خدايى كه اين كمالات و خيرات را آفريده است، خود به نحو اكمل و اتم آنها را واجد است. البته، بايد به اين نكته توجه كنيم كه چون خدا وجود محض و نامتناهى و نامحدود است، صفات او هم بايد متناسب با وجود او باشد. از اين رو او هر صفتى را به صورت نامتناهى و نامحدود دارا است.
بنابراين، اگر صفاتى نظير علم و قدرت و حيات و زيبايى و... به خدا نسبت مى دهيم، خدا آنها را به برترين درجه وجودى، واجد است.
نتيجه آن كه عقيده به توقيفى نبودن صفات الهى به واقع نزديكتر است و روايت امام رضا(عليه السلام) نيز نافى اين عقيده نيست زيرا كه در ذيل روايت اشاره مى كند كه خدايا تو هر كمال و خيرى را دارا هستى. البته روايات نيز آنچنان به طور گسترده صفات و اسماء الهى را مطرح كرده اند كه هر كسى بخواهد خدا را به وصفى توصيف كند تقريباً در روايات وجود دارد. فقط در دعاى جوشن كبير، هزار اسم الهى مطرح شده است و وجه جمع اين دو نظر، آن است كه حتى الامكان از اوصافى كه در روايات، ذكرى از آنها به ميان نيامده است، اجتناب كنيم، هر چند كه اطلاق هر صفت كمالى مشروط بر اين كه اولا دلالت بر نقص و محدوديت نكند و ثانياً به بالاترين درجه بر خدا، به كار رود، اشكال ندارد، چون خدا اهل هر خيرى و كمالى است.
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از سیداکبر سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, الاحقر, دوست
ارسال مطلب 


دسترسی سریع و کوتاه به بخش های مختلف:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان





 



Copy Right ©  AzhA Group 1389-1393 . All Rights Reserved
MyBB © 2014 MYBB Group & Persian Translation by AzhA
Theme by  Ivgeo Designs  &  Translation by AzhA 
حقوق نشر این وبگاه نزد AzhA محفوظ است
زمان جاری: ۱۳۹۳-۷-۱۰, ۰۳:۴۸ صبح
GTM +3:30